تبليغاتX
MY HEART

MY HEART

مينديش که ديگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . ارد بزرگ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

می گویند زن، چراغ خانه است.
اما
لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار "چلچراغ" شده اند
و بعضی ها هم تمایل به "صرفه جویی در مصرف برق" دارند!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

همسر موقت:
لامپ کم مصرف!

همسر دائم:
همان چراغ خانه

همسر مطلقه:
لامپ سوخته!

همسر ایده آل:
چراغ جادو! (هردو افسانه اند!)

و اما شعر مرتبط:
با غول چراغ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
خواهشا"در مصرف برق صرفه جویی بکنید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 18:24 توسط sara|

وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان
‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان
‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از
صبرمان...


وقتی امیدها ته‌ میكشد
و
انتظارها به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌
تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌
تو
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و
تو را میخوانیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌
تو را آه‌ میكشیم
تو را
گریه ‌میكنیم ...
و تو را
نفس میكشیم ...


وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌
اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از
دلمان ‌برمیداری ...

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را
باز میكنی
و
دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...


سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌
سبکی میگذاری و راحتی ...


بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان،
لبخند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را
مستجاب...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرزوهایمان‌ را
برآورده می کنی ؛

قهرها را
آشتی میدهی

و سخت‌ها را
آسان

تلخ‌ها را
شیرین میكنی

و دردها را
درمان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ناامیدی ها، همه
امید میشوند

و سیاهی‌ها
سفیدسفید...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 18:23 توسط sara|

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 20:3 توسط sara|

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 19:56 توسط sara|

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند + عکس

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 19:42 توسط sara|

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 19:40 توسط sara|

تصویر دعوای خیابانی در تایلند
نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 19:38 توسط sara|

 

ای شهیدی که دلم خون شده از بغض عزایت 

اشک غمنامه ی من پر شده از ذکر و دعایت

در غم آلوده ترین روز سفر همسفر مــــن

چه  کسی  تیغِ   ستمباره  زده بر رگ نـــایت 

شده بر پا همه جا محشر کُبری، تو کــجایی

پشتِ سجّاده ی  خونین  تو  پیچیده  صدایت

بسته ام دل به غریبانه ترین فصل جــــدایی

ای دلاور شکند پشت  زمان،  بانگ  رسایت

تو به محراب شهادت زده ای دست توســل 

من به گلدستۀ باور، دل  و جانم  به  فدایت

خون چکان می شکند سینۀ خون ریز« طلا» را

قتلگاهی  که  به جا  مانده  در  آنجا رد پایت

 

 

شهید

 

در و ديوار خانه مي‌ديدند آتشي را كه شعله ور مي‌شد

 

آتشي را كه آه در پي آه زاده سينه پدر مي‌شد

 

زير كپسولهاي اكسيژن سرفه مي‌كرد زندگي در تو

 

روزها همچنان ورق مي‌خورد باز زخم تو تازه‌تر مي‌شد

 

روي يك تخت چوبي بدحال، چشمهايي كه گودتر مي‌رفت

 

اشكهايي كه حلقه مي‌بستند، قرصهايي كه بي‌اثر مي‌شد

 

و تو با افتخار مي‌گفتي: «عشق تنها اميد انسان است ...»

 

همه روزها و شبهايت در همين واژه مختصر مي‌شد

 

صبح يك روز سرد پاييزي آخرين سرفه در فضا پيچيد

 

آخرين برگ از درخت افتاد ... پدر آماده سفر مي‌شد

 

یاد و خاطرش  گرامی....

نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت 15:46 توسط sara|

از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم ، آنها

 

مرا قویتر میکنند

 

از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم ،

 

آنان قلب مرا بزرگتر میکنند

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 21:54 توسط sara|

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟... پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، همان مدرسه ی سر کوچه ی مان؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟... خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟... آنها گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟... مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!... گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... همسرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟... پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... زنم گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه دارم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نبود: مردم چه می گویند؟!...مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، حالا حتی لحظه ای هم نگران من نیستند !!!

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 22:27 توسط sara|

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه
پس بخند و عاشق باش
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد
پس شادی بخش باش
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

امروز هرچقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه
پس آرزو کن
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز هرچقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه
پس صدایش کن
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروزت را دریاب
امروز جاودانه است
و
امروز زیباترین روز دنیاست!
چون امروز روزی است که آینده
ات را آنطور خواهی ساخت که تا امروز فقط تصورش میکردی...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود!


آنتونی رابینز در شرح این جمله ارزشمند پایانی می گوید : ذهن ما بهترین دوست ماست و ما را به کارهایی هدایت می كند كه حس می کند به نفع ماست. اگر آمال و آرزوهایی که دوست دارید را در ذهن خود تجسم کنید ذهن پرقدرت ما این طور احساس می کند که با بدست آوردن آن آرزو به شادی می رسیم، در نتیجه ما را واردار می کند تا به موارد دوست داشتنی خود دست یابیم تا از این راه ارباش را خشنود سازد. به طوری كه همانند آهن ربایی پر قدرت عمل كرده و موارد مورد نیاز برای رسیدن به زندگی دوست داشتنی را هویدا می سازد و جالب اینجاست كه این عوامل از قبل در اطراف ما وجود داشتند ولی چون ذهنمان حس نکرده بود که ما به چه چیز علاقه مندیم به همین خاطر نمی توانستیم عوامل رسیدن به زندگی دوست داشتنی را مشاهده كنیم. پس بهتر است زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کنی تا آنگونه شود ...

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 22:18 توسط sara|


زندگـــی زیبـاســـت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد


مولانا

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 18:56 توسط sara|

به دوستم میگم دارم واسه چند روز میرم آبادان. میگه واسه کار داری میری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه دماسنج خریدم دارم میرم تو دمای بالای 50 درجه تستش کنم


رفتم الکتریکی می گم آقا سه راهی دارین؟ میگه سه راه برق؟!!!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سه راه آذری، دربست



نصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسیا در میره



پسره اومده خواستگاریم میگم من الان می خوام درس بخونم می گه یعنی چند سال دیگه می خوای ازدواج کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ 10 دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشه



یارو نشسته کنار خیابون نوک دماغش چسبیده به زمین. دوستم میگه : معتاده؟!

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشه



کارتمو دادم به بلیط فروش مترو میگه شارژش کنم؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم از شارژ خورشیدی استفاده می کنم


بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه نیـــــو فولدر



دارم با تلفن حرف میزنم. بابام میگه دوستت بود؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ژاک شیراک بود در مورد مناقشات اخیر خاورمیانه نظرمو میخواست



تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم از شاگردت تایپ یاد بگیرم



پسر همسایمون تو پارک داشت بریک دنس می کرد یکی اومده بعد نیم ساعت تماشا میگه ایشون داره میرقصه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شربت خاکشیر خورده می خواد ته نشین نشه



با ماشین افتادیم ته دره یارو میگه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟

میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه مشکل درون خانوادست خودمون حلش میکنیم



صدای خروپفش کشتمون ! تکونش دادم از خواب پریده، میگه سر صدام اذیتت می‌کنه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ جنس صداتو دوست دارم می‌خواستم بت بگم سعی‌ کن تو اوج که میری رو تحریرات بیشتر کار کنی‌!



تو تاکسی تنها نشستم میخوام کرایه حساب کنم طرف میگه 1 نفر؟!

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ 2 نفر حساب کن خورزوخان هم هست



حالا از تاکسی پیدا شدم به راننده نیگا میکنم، میگه باقی پولتو میخوای؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام یه دل سیر نیگات کنم که میری دلتنگت نشم!

داریم راه میریم با دوستام پام پیچ خورده، خوردم زمین میگه کمک می‌خوای؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ شماها خودتونو نجات بدین من اینجا میمونم مقاومت می‌کنم



تو حیاط دانشگاه تو انگلیس دارم با دوستم فارسی حرف میزنم، یارو اومده میگه خانوم شما ایرانی هستین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ انگلیسی هستیم فارسی یاد گرفتیم بتونیم شماعی زاده گوش بدیم!



آهنگ اندی تو ماشین گذاشتیم دوستم میگه اندیه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ داریوشه، داره خودشه لوس میکنه یه کم تا دور همیم بخندیم



دختره "با کلی عشوه و ناز" میگه کلی پسر با تک تک نفس های من مردن !

پسره با اعتماد نفس میگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواستی نمیرن ازون بوی بد دهنت



تو پارک رفتم دستشویی اومدم بیرون یکی جلومو گرفته! میگم پولیه؟

مبگه پـَـَـ نــه پـَـَــــ من اینجا نشستم پشه ها نیان تو حین کار براتون مزاحمت ایجاد کنند



از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه بفرستم واستون؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ آپلود کن، لینکش رو بده، دانلود میکنم



میگن کریستف کلمب وقتی رسید به امریکا سرش رو از پنجره کشتی کرد بیرون از یه سرخ پوست پرسید داداش اینجا آمریکاست؟

سرخ پوسته گفت پـَـَـ نــه پـَـَــــ ژاپنه ما هم چون شلوار پامون نیست از خجالت قرمز شدیم



رفتم داروخونه، میگم باند دارین؟ میگه باند پانسمان؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ باند فرودگاه ! میخوام فرود بیام !



جلو توالت عمومی… آقاهه میگه ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ما سوسکیم اومدیم عید دیدنی


تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم. میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده! میگه مرده؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی!


به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام. میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ منظورم کامیونو تراکتورو ایناست!


ماشینه تا شیشه جمع شده. یه نفر اون بغل افتاده پارچه سفید روش كشیدن. یارو داره رد میشه ... میگه مرده؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تصادف خستش كرده خوابیده



ایستک خوردیم شیشه هاش رو کابینت گذاشته. دوستم شب اومده می گه ایستک خوردید؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه خالی خریدیم ژست بگیریم که ایستک خوردیم !



هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم. آمپولارو دادم به پرستاره. میگه آمپول بزنم؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!


روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم



دندونم بد جوری درد میکرد. دستمو گذاشته بودم رو صورتم ... دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت، همسایه ها اذیت نشن!
دراز کشیده بودم لب استخر. دوستم میگه آفتاب می گیری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !


رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بیارم. مربیه میگه بچه رو میبریدش؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ همینجا میخورمش



دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم. اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم فوتبال دستی بازی میکنم


جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری. طرف میگه از کسی شکایت دارین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم



مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگــــــــس ... ! میگه بکشمش؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش


رفتم گیلاس بخرم. یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!


به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون آتیش زده. میگه سوخت؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !


دارم فیلم میبینم. زنه توش بیکینی پوشیده. مامانم اومده میگه کانال خارجیه؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ کانال ایرانیه اما این یه فیلم رو قبل از سانسور دارن پخش می کنن تا حواس بیننده ها رو تست کنند!



رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین‌جوری میبری؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه شورت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه



رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟ میگه اگه جا داد بگیرم؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم با هم بخندیم



جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم. یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!



سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟ میگه اذییتتون میکنه؟!

پـَـَـ نــه پـَـَــــ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!



رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر. میگه شمام دستشویی داری؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!



به دوستم میگم وی پی ان داری؟ میگه واسه رد شدن از فیلترینگ میخوای؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه رد شدن از تنگه ابو غُریب میخوام. هم سنگرام منتظرن!!!



رفتم دنبال دوستم، زنگ خونه رو زدم میگم منتظرم، میگه بیام پایین؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ بیا بالا پشت بوم، با هلیکوپتر اومدم



با دوستم رفته بودیم استخر غریق نجات اومده میگه میخوایین شنا كنین؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم تو آب حل بشیم به عنوان املاح معدنی مردم استفاده كنن



سوسکه را کشتم جنازشو ورداشتم ببرم بندازم بیرون. مامانم بین راه نگاه میکنه میگه کشتیش؟

میگم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو دستشویی خوابش برده بود دارم میبرمش تو رختخوابش بخو ابه

رفتم واسه ثبت نام رانندگی زَنه میگه واسه آموزش اومدین ؟؟!!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ پول میدم که منو سوار ماشینتون کُنین بشینم رو پای راننده غان غان کُنم



سر کلاس آیین نامه رانندگی پلیسه یه تابلو را از من پرسیده. میگم عبور دوچرخه ممنوع. میگه این دوچرخه است؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَـــ تانکه. میگه پـَـَـ نــه پـَـَـــ و مرض! هنوز فرق دوچرخه با موتورگازی را نمیدونی؟
نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 18:48 توسط sara|


هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب

می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی

برایش زن گرفته بود.

ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر

خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه

به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به

تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می

آید.

من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به

ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه

زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم

ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون

رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!

اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست

كردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد

خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می كند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می كند، اما آدم با عزدواج مرد

بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 21:24 توسط sara|

ای خداوند

به علمای ما مسئولیت

و به عوام ما علم

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم

و به فهمیدگان ما تعصب

و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت

و به اساتید ما عقیده

و به دانشجویان ما نیز عقیده

و به خفتگان ما بیداری

و به دینداران ما دین

و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد

و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف

و به نومیدان ما امید

و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی

و به نشستگان ما قیام

و به راکدان ما تکان

و به مردگان ما حیات

و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد

و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی(ع)

و به فرقه های ما وحدت

و به حسودان ما شفا

و به خودبینان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب

و به مجاهدان ما صبر

و به مردم ما خودآگاهی

و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری

و شایستگی نجات و عزت

 


ببخش

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 17:5 توسط sara|

خودکشی الاغ رسول الله ،عفیر،براثراندوه جانکاه

فراق بعد ازرحلت پیامبر(ص)

روایت هایی از عفیر ، الاغ پیامبر (ص)
امیرالمومنین علی (ع) می فرمایند :اولین چهار پایی که فوت کرد عفیر الاغ پیامبر (ص)
 
بود,لحظه ای که پیامبر از دنیا رحلت نمود,آن الاغ افسارش را پاره کرد و دوید تا به لب چاه بنی خطمه در منطقه قباء رسید و خودش را درآن چاه پرت کرد چاه به قبرش تبدیل شد
 
امیرالمومنین (ع)فرمود :آن الاغ با پیامبر حرف می زد و می گفت:همراه با پدر و مادرم به
 
فدایت گردم, پدرم از پدرش او هم از پدرش بزرگش و او هم از پدرخود برایم نقل کرد که همراه با پیامبر خدا نوح(ع) در کشتی بوده که حضرت نوح (ع) برخسته و دستش رابر پشت وی کشیده و فرموده :از نسل این الاغ الاغی به دنیا می آید که سرور و خاتم پیامبران بر وی
 
سوار می شود .
 
عفیر (آقا الاغه) می گفت :سپاس خدایی را که مرا اینچنین الاغی قرار داد .

 

 

((اصول کافی جلد 1 صفحه 184 کتاب الحجة))



--------------------------------------------------------

احمد خاتمی: «عفیر» انتخاب اول روحانیت و

مراجع برای نام پول ملی

خبرگزاری فارس: به دنبال آغاز پروژه حذف چهار صفر از پول ملی و مطرح شدن چندین نام برای جایگزینی به جای ریال، احمد خاتمی امام جمعه موقت تهران در گفتگویی با خبرگزاری فارس ضمن انتقاد شدید از مطرح شدن نام هایی چون پارس و پارسی گفت: «واقعن خجالت آور است در مملکتی اسلامی، که روزی شاهد ظهور آقا امام زمان خواهد بود، چنین پیشنهادهای شرم آوری داده میشود. یعنی چه که به جای ریال از نام هایی چون پارس و پارسی استفاده کنیم؟ مگر قحط الاسم است؟ مگر در اسلام نام های بامصما و زیبا کم داریم که بخواهیم چنین نام های زشتی را انتخاب کنیم؟ بنده به نمایندگی از جامعه ی روحانیت ضمن اعلام حمایت از موضوع حذف چهار صفر از واحد پول ملی اعلام میکنم که در صورت حذف نام ریال، نام جانشین بایستی “عفیر” باشد زیرا این مسئله به تصویب اکثریت روحانیون و مراجع محترم تقلید رسیده است.»
خبرگزاری فارس خاطرنشان میسازد که «عفیر» نام مبارک الاغ حضرت رسول میباشد که در روز بیست و نهم صفر از سال یازدهم هجری، دار فانی را وداع گفت. روحش شاد و قرین رحمت باد.
نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 18:42 توسط sara|

نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟
كجا باید صدا سر داد؟
به زیر كدامین آسمان، روی كدامین كوه؟
كه در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك این فریاد!
كجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین كر، آسمان كور است
نمی خواهم بمیرم، با كه باید گفت؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختی هاست
نمی خواهم از این جا دست بردارم!
دلم با صد هزاران رشته، با این خلق
با این مهر، با این ماه
با این خاك با این آب ... پیوسته است
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم كرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست

جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را كه بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش برندارم ناجوانمردی است
نی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم، بیفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
چه فردائی، چه دنیائی!
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...
نمی خواهم بمیرم، ای خدا!
ای آسمان!
ای شب!
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است؟


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 13:47 توسط sara|

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود.

ناگهان صداي فريادي را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسي در حال غرق شدن است.

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر ديگر را نجات ‌داد!

اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواستند ‌شنید ...!

او تمام روز را صرف نجات افرادي ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت...!

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 14:41 توسط sara|

در داستانهای قدیمی آورده اند که، روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن.

فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد. مردی را دید که در خیابان قدم میزند. گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟ مرد گفت: خانه ای بزرگ میخواهم. ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول. آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد...

خواسته مرد مستجاب شد.

فرشته بر سر اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد. زنی را پیدا کرد. آرزوی زن را پرسید. زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو. و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد. و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد...

خواسته زن مستجاب شد.

فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میانه یکی از کویرهای ایران فرود آمد. مردی را دید نشسته در کپر خود. تنها و بی کس. پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟

مرد گفت: آرزویی ندارم. من به آنچه دارم راضیم.

فرشته به حال او غصه خورد. ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: مرد! آرزویی بکن! مرد گفت: راضیم و چیزی نمیخواهم. هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.

فرشته ناامیدانه پرگشود. اما در آخرین لحظات مرد گفت: برگرد. صبر کن!

فرشته خوشحال شد و گفت: آرزویی به خاطرت آمد؟ گفت: بله! کمی آن طرف تر، پیرمردی دیگر است که در کپر خود نشسته و یک بز هم دارد. برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم، سر راهت آن بز را خفه کن...

نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 14:34 توسط sara|

حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود را مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش
ترنم خوش لحظه ها جاریست

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 15:24 توسط sara|


- داريم 10 نفري بازي شبکه اي ميکنيم اومده ميگه جدي حال ميده؟ ميگم پــ نه پــ اسکوليم! عذاب داره اما ميخوايم تهذيب نفس کنيم!



- رفتم آزمايش ادرار. يارو ميگه ادراره؟ ميگم: پـــ نه پـــــ سکنجبين برو کاهو بيار بزنيم توش بخوريم!



- تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، يارو زده به شيشه ميگه آقا شما هم مي خواي گاز بزني؟ پـــ نه پـــ من مي خوام ليس بزنم...



- رفتيم غار عليصدر. به رفيقم خفاش نشون دادم. ميگه واي خفاشه! پــ نه پـــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اينجا سکونت دارن فعلا!!!



- تو دستشويي به خواهرم ميگم آفتابه رو ميدي؟ ميگه ميخواي خودتو بشوري؟ پ نه پ ميخوام آبش کنم بذارم تو يخچال.



- به يارو راننده ميگم: آقا اگه ميشه يکم سريعتر. الان هواپيما ميپره... ميگه: بسلامتي مسافرين؟

... پــ نه پـــ... فندک هواپيما ديشب دستم جامونده، ميرم بدم به رانندش!




- رفتم بالاي برج ميخواستم خودمو بندازم پايين يارو ميگه ميخواي خودکشي کني؟ ميگم پــــ نه پــــــ اومدم ببينم

سرعت صفر تا صدم از اين بالا تا پايين چقدر ميشه، بجاي پروژه بدم دانشگاه.



- رفيقم ميگه اگه با گوشي برم تو اينترنت از شارژم کم ميشه؟ پـــ نه پـــ از ذخيره ارزي کشورهاي عضو اپک کم ميشه.



- دم دستشويي عمومي واستادم تا نفر قبلي بياد بيرون، اومده بيرون، ميبينه دارم پيچ و تاب ميخورم ميگه دستشويي داري؟؟

ميگم پـــ نه پـــ ، دارم با صداي موزيکي که نواختي تمرين رقص عربي ميکنم!




- به اپراتور اداره ميگم لطفا شماره فلاني رو برام بگير. ميگه گرفتم وصل کنم؟ ... پـــ نه پـــ فوت کن, قطع کن



- يارو اومده مي بينه همکارم توي اتاق نيست باز مي پرسه خانم فلاني نيست؟ پـــ نه پـــ هستن. افتادن پشت اون کمد. با خط کش بزن در بياد.



- مگس کش دستمه. مامانم ميگه ميخواي مگسا رو بکشي؟ ميگم پـــ نه پــــــ ميخوام رهبري ارکسترشون رو بکنم سمفوني بتهوون بزنن!



- حواسم نبود با صورت رفتم تو در، ميگه نديديش؟ ميگم پـــ نه پــــــ من دارکوبم مي خوام با منقار يه سوراخ برا خودم باز کنم برم تو.



- رفتم صندلي بخرم واسه کامپيوتر، يارو گفت: راحت باشه؟ پــــ نه پــــ خار داشته باشه...



- دارم تو حياطمون موتورمو تعمير ميکنم به مامانم ميگم دستمال بيخودي داري؟ ميگه ميخواي موتورتو تميز کني؟

پـــ نــه پــــــ ميخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردي برقصم.



- طوطي گرفتم فاميلمون اومده ميگه اااااااااااااااااااااااا طوطيه؟

پـــ نــه پــــــ يا کريمه يه کم با فتوشاپ تغييرش دادم!



- ميگم بابا... تصميمم رو گرفتم... مي خوام زن بگيرم... ميگه ميشناسيش؟ ميگم آره. ميگه مجرده؟

پـــ نــه پــــــ منتظرم شوهرش رضايت نامشو امضا کنه بريم خواستگاري.




- دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم. ميگه شما سوال داري؟ پـــ نــه پــــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگيري ...



- رفتم پيژامه از کمد برداشتم پوشيدم بابام ميگه از تو کمد برداشتي؟ پـــــ نه پـــــــ گذاشته بودم تو يخچال تابستونيه پيژامه تگري بپوشم خنک شم.



- ميگم آقا شهيد همت کجاس؟ ميگه بزرگراه شهيد همت؟ ميگم پــــ نه پـــــ مي خواستم خودشو پيدا کنم يه خانواده اي رو از نگراني در بيارم!!!



- ماشينم بنزين تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده يکي ? ليتر بنزين از ماشينش بهم بده که فقط خودمو برسونم

به يه پمپ بنزيني, يکي زد بقل گفت آقا بنزين براي ماشينت مي خواي؟ پـــ نــه پـــ مي خوام باهاش خودمو آتيش بزنم




- بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ?? درجه اومدم خونه خواهرم ميگه خسته اي؟ اگه نيستي منو ببر يه جايي ميخوام خريد کنم

پـــ نــه پـــ خسته نيستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قليون ميکشيدم




- رفتيم سر خاک يکي از فاميلامون ساکت نشستيم پسر خاله ام ميگه ساکتي!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سيا نرمه نرمه رو بخونم



- يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟ پــــ نه پـــــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!



- داداشم گفت چرا بال بال ميزني؟چيزي پريد تو گلوت؟گفتم پــ نــ پـــ دارم خودم رو آماده پروار ميکنم



- کله صبحي رفيقم ميخواست بياد درس بخونيم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگير بيار گفت واسه صبونه؟

پــ نــ پـــ واسه ذخيره سازي تو روزاي سخت زمستون




- خواهرم از بيرون مياد خونه..ميبينه پشت سيستمم...ميگه کامپيوتر روشن کردي؟؟

پــ نــ پـــ دکتر گفته بشين جلوي مانيتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!



- ميري مسجد وضو بگيري تا نماز بخوني ميبيني يه آقايي ميرسه ميگه پسر جان وضو ميگيري ميگي پــ نــ پـــ ميخوام قزل الا صيد كنم



- نون بربري خريدم همسايمون منو ديده ميگه نون بربريه؟ پــ نــ پـــ ماشين جديدمه طرح بربري توليد شده



- ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه ميپرسه امتحان داري؟ ميگم پــَ نه پــَ اومدم خمير بگيرم بدم دست نونوا



- تو هواپيما نشستم دارم دعا مي خونم بغل دستيم مي گه دعا مي کني سالم برسي؟

پــ نــ پـــ دوست دارم صحنه سقوط هواپيما رو از نزديک ببينم دعا مي کنم سقوط کنيم




- از بالا در دارم ميام تو خونه بابام از راه رسيد ميگه باز تو کليد يادت رفت؟ پــ نــ پـــ دارم

آمادگي جسمانيمو تست ميکنم امشب ميخوايم بريم سرقت!!!



- يکي‌ زنگ زده ميگه شما فرشادين ميگم نه ميگه پس اشتباه گرفتم؟ پــ نــ پـــ من فرشادم صداي تورو شنيدم الزايمرگرفتم يادم نيست !!!



- زنه شيکمش اومده جلو ، رفيق ما ميپرسه اين حامله س؟؟ پــ نــ پـــ اين زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش




- حسيني باي دست پسره رو گرفته ميگه با ياد چي ميري کنکور بدي؟پسره ميگه با ياد خدا.....پــ نــ پـــ بگه به ياد دوست دخترم ميرم سر جلسه



- صبح رفتم کنکور بدم .مراقب ميگه تو هم اومدي کنکور بدي؟ پــــ نه پـــــــ اومدم اينجا برم دسشويي



زنگ زدم 115، ميگه آمبولانس ميخواين قربان؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ يه پليس 110 ميخوام, بقيش هم آدامس بدين!


به مامانم ميگم من ميرم کارواش، ميگه ماشينم ميبري؟ ميگم پَـــ نَ پَــــ دارم ميرم اونجا دوش بگيرم



رفتم دکتر ميگم:دو روزه بدنم خيلي درد ميکنه! بعد از 10 دقيقه معاينه ميگه: ميخواي واست دارو بنويسم؟! پـَـَـ نَ پـَـَــــ ميخواي واسم دعا کن تا خوب بشم!!!!



زنگ زدم ميگم مامان بيا منو گرفتن... ميگه خاک تو سرم, گشت ارشاد؟ ميگم پـَــــــ نَ پـَــــ مرکز نخبگان ايران



حدود ? صبح بود رفتم سر يخچال تنگه آب رو برداشتم آب بخورم، دوستم بلند شده ميگه مي‌خواي آب بخوري ؟

گفتم پـَـَـ نَ پـَـَــــ ،تو خواب يادم افتاد به گلا آب ندادم مي‌خوام بهشون آب بدم



سوار تاکسيم ميگم آقا نگه داريد ميگه پياده ميشي؟ پـَـَــــ نــه پـَـَــــــ ميخوام باد لاستيکا رو چک کنم...!!



با گل رفتم بيمارستان نگهبان ميگه گل براي مريضتون آوردين گفتم پ نه پ اومدم خواستگاري تو با اين سيبيلات...



کامپيوترم يه ويروس گرفته بود رفتم کلي پول آنتي ويروس اورجينال دادم بعد سه ساعت اسکن ويروسه رو پيدا کرده پيغام داده:

آيا مطمئن هستيد که مي خواهيد اين ويروس را حذف کنيد؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ مي خوام ازش نگهداري کنم بزرگ بشه بشه عصاي دستم



داشتم تلويزيون ميديدم بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من ميگه داشتي ميديدي؟؟؟!!!

پَـــ نَ پَـــ داشتم گرمش ميکردم تا شما بياي ببيني!!!!!

به استاد ميگم لطفا كمكم كنيد دارم مشروط ميشم ميگه نمره ميخواي گفتم پَـــــ نَ پَــــــ... نظر شما رو در مورد مقدار و جنس خاكي كه بايد بريزم تو سرم ميخوام
نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 15:19 توسط sara|

کنارَتــ که هسـ تم عمیقـ تر نفس میکـِــشـَم

هوای ِ با هم بودنمان را میبـَـلعــَم

مُبـتـَلا تر میـ شـوم!!
نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 14:48 توسط sara|

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سكوتی میانشان حكمفرما شد.
منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی كه از قدیم میانشون بود جوانه زد.

از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یك عشق بزرگ،
عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز كردند.
یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان آنجا هم نتوانستند كاری بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و
گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!
منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معركه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.

منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.
وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.

و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد ...

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...
بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...


نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 10:59 توسط sara|

 

ندانستن و نا‌ آگاهی‌ عیب است


صد‌ها سال است که آداب و رسومی را ندانسته اجرا می‌کنیم
غافل از آنکه به علت نا‌ آگاهی‌ به خودمان توهین می‌کنیم


توهین ایرانی‌ به خود خواسته اعراب پس از تسلط ۱۴۰۰ سال پیش آنهاست


تحقیق زیر اهانت به اعتقادات نیست


ولی‌ بهتر است بخوانیم و آگاه شویم


اسیر تعصبات نباشیم و اگر از ما گذشته


حداقل به فرزندان و نسل آینده مملکت خود


آگاهی‌ لازم را بدهیم و آنگاه انتخاب را به عهده خودشان بگذاریم


شاد باشید                                           


 خطبه عقد و ازدواج بزبان عربی توهين بزرگی به شخصيت زن ميباشد که

بر اثر عدم آگاهی و آُشنايی ما بزبان عربی سالهاست مورد استفاده قرار

گرفته است. در پی تازش تازيان به ايران پس از وفات پيامبر اسلام دختران و

زنان ما بعنوان غنيمت جنگی و با نام کنيز و با توجيه قرآنی "ما ملکت

ايمانکم" مورد تجاوز اعراب قرار مي‌گرفته اند و پس از استفاده نخست

خودشان، آن عزيزان را با دريافت وجهی به عقد ديگران در می آورده اند که

تعيين مبلغ در ازدواج نيز از همين شيوه بد تازی آمده است. بدين رو در

خطبه عقد تازی، از دو واژه انکحتک و زوجتک استفاده ميشود که انکحت از

نکح می آيد و نکح يعنی گاوی و يا شتری سوار شتر ديگری شدن و با او

کار جنسی انجام دادن / **(    سو را خ  کرد ن  )**  . و آنگاه که ملا

ميگويد "انکحتک و زوجتک لموکلی" يعنی من چنين کاری را بوکالت موکلم

انجام دادم زيرا واژه زوج نيز يعنی جفت شدن و آن کار را انجام دادن 

 

من که امروز ميخواهم اين مسئله را بنويسم و شرح بدهم شرمنده ام و

نميتوانم بيش از اين اين مسئله را باز ککارنم حالا شما در نظر بگيريد که

چهارده قرن است پدران و مادران ما را با اين واژه های توهين آميز عقد کرده

اند. اصلا چرا بايد در بهترين لحظه زندگی يک زن و مرد از واژه های زشت

جفت شدن و سوار هم شدن استفاده کرد آن هم کسی ديگر اين کار را

بوکالت انجام بدهد

 

توجه به تاريخ و پيشينه خود


بنا بر آماري كه اخير در ايران منتشر شده است كتابهاي تاريخي كه در ايران

چاپ و پخش ميشود حدود 40 درصد از بازار كتاب را به خود اختصاص داده

است. يعني ايرانيان توجه بسيار بالا و بزرگي به تاريخ و پيشينه و گذشته

خود داشته و جستجوگر شناخت گذشته خود مي‌باشند!  هرچند در

سالهاي نخست انقلاب كتابهاي ديني و بويژه اسلامي خريداران بسياري

داشت (و پس ا زچندي دهها سازمان و تشكيلات ديني و دولتي هزاران

هزار كتاب را از تاريخ اسلام و غيره چاپ كرده و بطور رايگان در اختيار مردم

داخل وخارج ازكشور قراردادند) اما خيلي زود مردم بسوي تاريخ گذشته خود

روي آورده‌اند! جدا از كتاب‌هاي باستاني، كتابهاي بسياري در خصوص تاريخ

و تحليل و نقد و تفسير مسائل اسلامي بودند كه از زبانهاي ديگر بويژه

عربي ترجمه شدند كه نسبت به جو صددرصد شيعي سالهاي قبل، مردم با

افكار و آراء مختلفي دررابطه با اسلام نيز آشنا شدند.


نام‌هاي ايراني


همراه و همزمان با اين توجه ويژه به تاريخ كهن، ايراني انديشيدن و نام

ايراني برگزيدن نيز از سالهاي 60 در ايران رشد كرد. بگونه‌اي كه اينك حدود

45 درصد نامهايي كه هموطنانمان در داخل كشور براي فرزندان خود انتخاب

ميكنند صددرصد ايراني است. ودرصد نامهاي ايراني درخارج از كشور به 65

درصد ميرسد!


  
 بالارفتن رشد فكري مردمان ما طي اين سالهاي اخير و تحميل فراگيري

زبان عربي در مدارس جمهوري اسلامي موجب شد تا هموطنان ما به ريشه

و معني برخي از نامهاي غيرايراني پي‌برده وتلاش كنند تا هر چه بيشتر از

نامهاي زيبا وپرمعناي ايراني بهره ببرند و واقعاً طي قرنها نياكان ما بخاطر آگاه

نبودن از معني‌هاي برخي از نامها، شايد ستمي تاريخي به فرزندان خود

ميكرده‌اند. البته چون زبان عربي زبان مادري مردم ما نبوده است و هجوم

بيگانه موجب شده بود تاخودآگاه برخي از واژه‌ها و نامهاي نادرست بر تاريخ

و فرهنگ و جوامع و خانواده‌هاي ما تحميل شود! 


مثلاً غلام نامي است  و يا شايد بهتر باشد بگوييم پيشوند برخي از نامهايي

است كه هرگز در زبان عربي از آن استفاده نمي شود. اما غلامعلي و

غلامحسين و غيره درميان ما ايرانيان بسيار رايج بوده است 
 


من بسياري از كشورهاي عربي را گشته‌ام!! دوستان بسياري دارم كه از

كشورهاي عربي هستند و هرگز يك عنصر عرب را نديده‌ام كه اورا غلام

بنامند!  و اين بدين خاطر است كه اعراب معني غلام را مي‌دانند و ما

نمي‌دانسته‌ايم. غلام از ريشه غلم مي‌آيد كه به معناي بهره‌وري جنسي

است! و غلام به پسربچه‌هايي مي‌گفتند كه اعراب از آنها استفاده جنسي

مي‌نموده‌اند! بغلط به ما گفته‌بودند كه غلام يعني نوكر وبرده و بنده!

درصورتيكه درزبان عربي، عبد ميشود برده و نوكر را خادم ميگويند! غلام

وكنيز همطراز و همراهند!!  از كنيزان نيز بهره جنسي وخانگي مي‌برده‌اند و

از غلام بچه ها نيز!!  بسياري از نامهاي عربي كه درميان ما ايرانيان رايج

است درميان اعراب اصيل (عربستان سعودي، كشورهاي خليج فارس..) ابداً

متداول نيست!


 هرچند امكان دارد كه اين نامها درميان شيعيان مورد استفاده قرار بگيرد.

آنهم بعنوان عشق وتعصب ويژه‌اي كه نسبت به برخي از شخصيتهاي تاريخ

اسلام داشته ودارند. اما بدون شك اگر پدرومادري باريشه  اين گونه نامها

ومعناي آنها آشنايي ميداشته‌اند هرگز نامهاي نازيبا را بعشق شخصيت هاي

تاريخي برروي فرزندان خود نمي‌نهادند.  با هم به معني چندنام نگاهي

مي‌اندازيم كه نتيجه سالها پژوهش و كنكاش مي‌باشد


 
نام‌هاي زنانه


ام كلثوم: ام يعني مادر و كلثوم به فرزند خيكي و چاق اطلاق ميشود


حفصه: هسته خرما و يا زن سياه و زشت


خديجه: به سقط جنين شتر ميگويند


بتول: زني كه هوس مرد و همخوابگي دارد


سميه: از سم مي آيد و به اندازه زهري كه در چيزي باشد ميگويند


سكينه: كه مسكين نيز با اين نام هم خانواده مي‌باشد. به بانوي گدا و خوار و بيچاره ميگويند


رقيه: كه از ريشه رق مي‌آيد، به معناي افسون و جادو و نيرنگ است


عذرا: به هرآن چيزي كه سوراخ نشده باشد ميگويند


نام‌هاي مردانه


جعفر: ماده شتري كه شير بسيار داشته باشد


ذبيح: به هرچارپايي كه گلويش را ببرند ميگويند. ذبح شده يعني گلو بريده


باقر: كه از خانواده بقره مي‌باشد به گاو نر چاق ميگويند و اعراب جاهلي به

كسي كه خيلي چيز مي‌فهميده است نيز ميگفته.  باقرالعلوم يعني طرف

همچون گاو چيز ميداند. 


عباس: از عبس مي‌آيد به معناي اخمو، ترشرو، ترسناك و بدخو


عثمان: بچه مار


 كاظم: از كظم مي‌آيد و به معناي لال بودن، گنگ و بي‌زبان و خاموش


هاشم: به نان فروش دوره‌گرد مي‌گفته اند


حيدر: اين نام مخلوطي است از عربي و پارسي، حي يعني زنده و در يعني

دريدن! حيدر به كسي گفته اند كه انسانها را زنده زنده پاره ميكرده است


صغري: كوچك و پست و اصغر نيز از همين خانواده و ريشه صغرا است. به

معناي كوچكتر


سيد (آقا) و سيدي (آقايي) البته نامهاي ديگري چون كلب‌علي، كلب‌حسين

و غيره نيز رايج بوده است كه كلب يعني سگ و كلب علي يعني سگ علي

و سك حسين و غيره.


اينها نمونه اندكي بود ازمعني برخي از نامهاي تازي كه درميان ما ايرانيان

قرنها رايج است. ما كمتر از معني آنها آگاه بوده ايم و كلاً اين گونه نامها

براي هرعنصر ايراني نوعي توهين وتحقير بوده است. همچنانكه درقرنهاي

نخست هجوم تازيان به ايران، ما را برده و موالي ميخواندند و خودشان را

مولا!  


براساس همين تفكر و انديشه بودكه نامهاي نازيباي عربي را نيز برما تحميل

كردند! همچنانكه با رايج نمودن واژه و لقب و يا عنوان آقا كه عربي آن

ميشود سيد!! به طور غلط به ما فهماندند كه سيد بودن يعني نواده پيامبر

اسلام بودن! يك پنجم درآمد هر ايراني نيز در بست بايد دراختيار تازيان قرار

بگيرد و چون سيد بودن يك برتري اجتماعي و اقتصادي را از آن دارنده اين

عنوان ميكرد، تعداد سيدها نيز در تاريخ ما فراوان شد و تا به امروز برجاي

مانده است. وكلاً نوعي تبعيض اجتماعي ميان تازي و ايراني برعنصر آزاده

ايراني تحميل شده است!


دررابطه با نادرست بودن نسبت اين همه سيدها با پيامبر اسلام و نوادگان

دختري ايشان (فرزندان فاطمه) اخيراً در ايران تحقيقاتي بعمل امده است كه

دفتر ولايت فقيه از انتشار آن جلوگيري نموده است. در اين پژوهش آمده

است كه كلاً پيامبر اسلام پسري نداشت كه بعنوان وارث ايشان تداوم

بخش نسل ايشان باشد! خانم فاطمه همسر امام علي مادر امام حسين و

امام حسن بوده‌اند. امروزه تبار امام حسن را طباطبايي ميخوانند و تبار امام 

حسين را حسيني. ثابت شده ست كه ريشه بسياري از اين خانواده‌ها به

مدينه و فرزندان فاطمه نمي‌رسد.درهمين پژوهش و تحقيق تاريخي آمده

است كه سيدهاي بسياري باعنوان موسوي هستند كه گفته ميشود

نوادگان امام موسي كاظم مي‌باشند. چنانچه درتاريخ آمده است و همه

مورخين نيز آنرا گواهي كرده‌اند، امام موسي هرگز همسري دائمي و عقدي

نداشته است. زيرا ايشان از جواني به زندان رفته است و درزندان نيز چشم

از جهان فروبسته است.


 
در اين پژوهش آمده است كه بسياري از ثروتمندان و روساي قبايل و

زورمندان وفرماندهان سپاه خود را سيد خوانده گواهي‌نامه‌هايي را نيز تدوين

نموده‌اند تا اولاً از موالي بودن به مولا شدن ترقي پيدا كنند و هم از عدم

پرداخت خمس كه يك پنجم درآمد بوده است بهره‌مند شوند و از آن سو يك

پنجم درآمد ديگر ايرانيان را نيز از آن خود سازند.


 
كعبه


ايران در زمان هخامنشيان بر بيش از 120 كشور جهان حاكم بود.  مصر،

عربستان، يمن از جمله اين كشورها بودند. كعبه آتشكده ايست بنام خانه

كيوان كه درزمان هخامنشيان بنا شده است.  كعبه زرتشت درنقش رستم

كه شبيه كعبه مكه «خانه كيوان» ميباشد بهترين نمونه ايراني بودن كعبه

مكه ميباشد 
 
سخنان كوتاه، چرا غ راه « اين وصيت من است!»  ازسياوش اوستا


اهورامزدا خداي دانا، توانا و مهربان انسان است.آري معمار بزرگ هستي «

خداوند» « اهورمزدا» و .. وجود دارد، اما فراتر و يا فروتر از آن هرچه بگويند

دكاني براي كاسبي و يا افسانه‌اي بيش نيست!  اهورامزدا نه اهريمن را

‏آ‏فريده است ونه آتش جهنمي را براي ما فراهم آورده است. تمامي كتب

وگفته‌هاي ديني جهان را به سه سخن:  نيكي در پندار، گفتار و كردار نيك

بفروش.


خداوند هيچ نيازي به انسان ندارد انسان ازنگاه رواني نيازمند خداوند است


خداوند بزرگ اوستا، شكنجه گر نيست


مشورت با بانوان نيكو است هرنسلي آگاهتر از نسل پيش است


دشمن دانا ا زدوست نادان بهتراست


تن را با ورزش و روان را با دانش پرورش دهيد


 نابخردان خودرا داناترين و بزرگترين و برترينها ميدانند


خردمندان خودرا در برابر هستي و ناشناخته‌هايش كوچك ميدانند


 نصيحت دشمن را مپذير اما بخوبي گوش كن


خردمندان نميجنگند! گفتگو ميكنند


گفتگو نمودن با رقيب و دشمن برتر از جنگيدن است


ميان خدا و انسان هيچ واسطه‌اي نيست


خداوند عادل آنست كه در ميان ميلياردها انسان،كس ويا كساني را بعنوان

بهترين برنگزيند


خداوند عادل آنست كه درميان زبانهاي جهان، زبان خاصي را بعنوان برترين

معرفي نكند


خداوند بيكار وبازيگر نيست تا براي نشست و برخاست و روابط خانوادگي

مردم مرتب پيام و بيانيه نازل كند

نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 10:52 توسط sara|

بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانستند) و گفت : "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند؟
زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : "اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاكش گرفته ای!"
"عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای آن کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"

زن اندکی مکث کرد. سپس دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.
اما هیچ اثری از آن کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!

هیچ چیز از این ویرانگرتر نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است ...
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است و تنها یک گناه و آن جهل است.
به امید آنکه فریب خورده روزگار نباشیم و عملکردمان از روی آگاهی و گواه عقل باشد.
نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 17:25 توسط sara|

- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.


- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قائل نیست دل نبند.

- همیشه توان این را داشته باش تا از کسی یا چیزی که آزارت می دهد به راحتی دل بکنی.

- با هر کسی مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل کارش را قلبا احساس کند.


- هرگز به کسی که حاضر نیست برای تو کاری انجام بده، کاری انجام نده.

- به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش.


- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.


- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- به خودت بیاموز هر کسی ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.


- هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که زندگیت را روشن می کند.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

- تملق کار ابلهان است.

- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- آنکه برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت.


- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

- هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.


- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.
نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 17:7 توسط sara|

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسری شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، او از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که آن پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه آن پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهری که آن پسر اقامت داشت کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد! در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت... پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نوشته شده در سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 15:53 توسط sara|

                 اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

                                               اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

                                        اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

      دوستان گل و عزیز ما...... دوستتون داریم

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 13:10 توسط sara|

يادمان باشد زنگ تفريح دنيا هميشگي نيست زنگ بعد حساب داريم

                                   همه چیز در این جامعه (( فرمولیزه)) شده است

             ماهم به سیاق(( مدرن شده ها )) افتادیم به جان تمام داشته های اخلاقی

                        و معنوی جامعه و زور می زنیم که آنها را قابل لمس کنیم ....

                یادمان رفته که این رویه ای که پیش گرفته ایم غیر از ماتریالیست نیست.

             در جامعه ماتریالیست اگر از خوبی و نیکی صحبت شود بلا فاصله دست هارا

             به هم می سایند تا آن را لمس کنند و اگر نتوانند لمسش کنند چنین عنصری

              وجود ندارد .....

              نمی دانم چقدر این کلمات به گوشتان خورده است و در رسانه های

             تصویری و مکتوب چندین بار خوانده اید  " (( مفسدین اقتصادی . مافیا و ...))

              می پرسیم : کو ؟؟؟

                                                کجاست ؟؟؟

                                                           ما که چیزی ندیدیم !

                                                                                به همین سادگی و مسخرگی .

                         یعنی هیچ چیز وجود ندارد مگر اینکه خلافش ثابت شود! !

                                                       یعنی لمس شود .

                          شما فکر نمی کنید بزودی سراغ خدا را نیز از ما بگیرند ؟

                                 پاسخ مان چه خواهد بود ؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 15:37 توسط sara|

ليلا مهاجر است که حرفی نمی زند
آزرده خاطر است که حرفی نمی زند

ليلا نماد غربت اين حال و روز ماست
درد معاصر است که حرفی نمی زند

  ليلا برای رنج کشيدن تمام عمر
     انگار حاضر است که حرفی نمی زند

گم گشته در هياهوی رنگ و ريای شهر
انگار کافر است که حرفی نمی زند

ليلا دلش گرفته از اين کوچه های تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی زند

این شعر را برای دل او سروده ام

این بیت آخر است که حرف نمی زند

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 15:33 توسط sara|


آخرين مطالب
» زن، چراغ خانه است
» وقتی که....
» پـوشش زنـان ایـرانی در گذر زمـان
» حیای زن شرقی
» وقتی زنان زیبای هالیوودی، تبدیل به موجوداتی وحشی می شوند !!
» تلاش یک دختر ایرانی برای باز شدن بختش ...!!!
» دعوای خیابانی در تایلند ...!!!
» تقدیم به پدر شهیدم
»
» مردم چه می گویند؟!...
Design By : Pars Skin